دیگر این پنجره بگشای که من
به ستوده آمدم از این شب تنگ
دیر گاهیست که در خانه همسایه من خوانده خروس
و این شب تلخ عبوس
می فشاریم به دل پای درنگ
دیر گاهیست که من در دل این شام سیاه
پشت این پنجره بیدار و خموش
مانده ام چشم به راه همه چشم و همه گوش
مست آن بانگ دلاویر که می آید نرم
محو آن اختر شبتاب که می سوزد گرم
مات این پرده شبگیر که می بازد رنگ
آری این پنجره بگشای که صبح
می درخشد پس این پرده تار
می رسد از دل خونین سحر بانگ خروس
وز رخ آیینه ام می سترد زنگ فسوس
بوسه مهر که چشم من افشانده شرار
خنده روز که با اشک من آمیخته رنگ

آدم برفی تولدت مبارک![]()
+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت   توسط دوست گوزن زرد
|






