غزلی برای درخت ...

تو قامت بلند تمنایی ای درخت !
همواره خفته است در آغوشت آسمان
بالایی ای درخت !
دستت پر ازستاره و جانت پر از بهار
زیبایی ای درخت !
وقتی که بادها در برگهای درهم تو لانه می کنند ،
وقتی که بادها گیسوی سبزفام تو را شانه می کنند ،
غوغایی ای درخت !
وقتی که چنگ وحشی باران گشوده است ،
در بزم سرد او
خنیاگر غمین خوش آوایی ای درخت !
در زیر پای تو
اینجا شب است و شب زدگانی که چشمشان
صبحی ندیده است ،
تو روز را کجا خورشید را کجا
در دشت دیده غرق تماشایی ای درخت !
چون هزار رشته تو با جان خاکیان پیوند می کنی،
پروا مکن ز رعد ،
پروا مکن ز برق که بر جایی ای درخت !
سر برکش ای رمیده که همچون امید ما،
با مایی این یگانه و تنهایی ای درخت !
" سیاوش کسرایی "
یکی از پست های تقریبا قدیمی وبلاگ اما برای خودم زیبا و دوس داشتنی !
.....................................................................................
و عرض تبریکی در این روز به نسیم و جعفر ادریسی عزیز
سفیران صلح و طبیعت
" در درون من نیرویی هست ، بسیار بزرگتر از نیرویی که در مقابلم قرار دارد "